پایان تعطیلات .
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 18:06
خببرنامه های ما کم کم ۶ صبح بیدار شدن های خفت بار میشه .
ارس گردم .. اطراف تو را گردم .
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 18:06
من ترسیدم من همیشه ترسیدماز تو که دستم رو از تاریکی ها بیرون میکشیاز پشتِ پشتِ قامتت _ " و تو چنان بلند بالا که می توانی چهره به جای آفتاب صلاة ظهر بنشانی " _نور می تابونی به زیر پلک های کم جونمو به
در ستایش تبریک تولد
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 22:19
" دست افشان و پای کوبانیم بابت میلاد فرخنده ت که میلاد ذوق و هنره و عشق ، عشق و شعرهای خوب " [ این جمله و ویدئوی مسیح و سارا منتخب تبریک های ۲۰ سالگیمن ]
| می شود دل بدهم دل بدهی ؟ |
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 4:24
" ساغرم شکسته ساقی .. " چشمانم را بست !یک دقیقه ، یک ساعت ، یک شبانه روز .. نمی دانم چقدر گذشته بود که صدایش من را به خودم آورد .. " چی؟ " بی اختیار پرسیده بودم : یعنی میشه ؟ + داشتم به خنده ی چشمات فکر می کردم ++ تو بزرگی مثل شب اگه مهتاب باشه یا نه ..
| جز حوالی تو انگار همه جا تاریکه |
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 4:24
پر از تناقضم ؛ دکمه ی لاک رو زدم ؛ رو اسکرین اومده بود " صبر داشته باش .. " بی اختیار خوندم او صبر خواهد از من بختی که من ندارم .. ! انگار یه قرنه نخوابیدم .. چقدر خوابم میاد ..
| من دگر صبر ندارم که تو هر دم .. |
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 18:17
فقط می خوام برم ! حتی اگه اون اتفاق بی نظیر نیفته .. و صبر ندارم .. صبر ندارم .. صبر ندارم ..
| یاری که تحمل نکند .. |
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 18:17
" اصلا همین دوست داشتن تو ویزای اقامت تمام کشور های جهان است .. " می گویم دوستت دارم ؛ ولی مقیم حرم یار نمی شوم چرا ؟ .. لعنت به حرف هات
خونسردانه می گفت و می گفت و می گفت ..
-
تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 0:01
کی باورش میشه ؟ امروز از خواب بیدار شدم تا به خودم اومدم قیاقم رفت تو هم .. یهو آویزون شد ! انگار یه چیزی که هر روز باهام بوده رو حالا ازم گرفتن .. و یادم به نبودش افتاد ! که دیگه نیست .. دیگه امروز چیزی نداارم که براش مدت ها لبخند بزنم ؛ سارا میگه مهسا اوضاعت چطوره ؟ احوالت ؟ میگم چون هیچی وجود ندا...
معلقم
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 14:48
چیزی که مدت ها فقط یه انتظار انکار کننده داشت ، حالا به من قدرت داده که خطر کنم که سمت راهی برم که ازش دوری کردم همیشه ، که وادارم کنه تو اتوبوس که نشستم بی اختیار لبخند بزنم .. میدونی قلبم این همه انتظار رو نمی تونه تحمل کنه ؛ تعادل زندگیم رو به هم زده ؛ از درس و دانشگاهم عقب موندم از خدام عقب موند...
معلقم
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:54
چیزی که مدت ها فقط یه انتظار انکار کننده داشت ، حالا به من قدرت داده که خطر کنم که سمت راهی برم که ازش دوری کردم همیشه ، که وادارم کنه تو اتوبوس که نشستم بی اختیار لبخند بزنم .. میدونی قلبم این همه انتظار رو نمی تونه تحمل کنه ؛ تعادل زندگیم رو به هم زده ؛ از درس و دانشگاهم عقب موندم از خدام عقب موند...
این داستان : محکم باش
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:59
من او را سپرده ام به تاریک ترین نقطه ی قلبم .. اما به عنوان کسی که روزی دوستش داشته ام دلم می خواهد محکم و برقرار باشَد ، نه یک سرخورده یِ دائمالخمر ! جداً کِه منظره ی ویرانی آدما غمانگیز ترین منظره ی دنیاست .. !
این داستان : حال غمگینی دارم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:59
اصلا لازم نیست حرفی زده بشه با یه جمله نوشتن ، میشه فهمید که غم داره سر ریز می کنه .. حالِ غمگینی دارم .. گنگ ترین مسئله اینه که من جای هر دوشون بودَم .. پس زده شدن و پس زدن ! اصلا دلم میخواد برم سراغ هر کدوم ، بکشمشون تو بغلم سرشونو بذارم رو شونم .. بگم .. بگم .. نمی دونم چی بگم .. فک می کنم بهانه ...
این داستان : شب است و صبح نمی رسد
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:59
امشب چرا انقدر حرف دارَم ؟یکی یکی باید بنویسم ولی همه چیز با هم هجوم آورده .. صب رفتم سُراغ حافظ جانم .. چه فالی بود اصن نگو و نپرس ! من همیشه ترجیح میدم از اول امیدوار باشم سفت و سخت .. محکم .. و بعدا نتیجه هر چی که بود خودمو باش وفق بدم ! و ناامیدی یا حتی تردید ( یعنی نه امیدوار نه ناامید ) همیشه ...
این داستان : سه دقیقه هم نبود
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:59
یه مسیر خیلی کوتاه سرمو گذاشتم رو صندلی و چشمامو بستم شک ندارم طی کردن اون مسیر ۳ دقیقه طول نکشید ! حتی صدای اون دو تا رو دیگه نشنیدم .. ولی چرا همش پشت سر هم از جلوم رد شد ؟ از همون اولِ اول تا همین آخرِ آخر .. یه جایی اون وسطا موندم ! و با خودم زمزمه کردم : من اونجا ، اون ظهر ، جلوی اون در ، وسط ا...
این داستان : شنبه _ یه شنبه
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:59
این یه جور مرض صعب العلاج ، نه لاعلاج می تونه باشهکه تابستونا آرزو کنی کاش پاییز می شد پاییز که شد بزنی تو سر خودت بلکه زمان زودتر بگذره باهار شه باهار که شد گیج و منگ تو یه حالی مثِ همون دائم الخمری تو چُرت باشی و باز تابستون و همون چرخه ی حال به هم زن .. حال به هم زن هست ولی دلم می خواد پاییز شه ....
این داستان : لجبازِ روانی
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:59
الان که فکر می کنم " لجبازِ روانی " بهترین وصفیه که می شد راجع به من بگه ! حداقل با لج کردن دلم خنک که می شه .. حتی اگه به ضررم باشه .. خیلی راضی ام از اینکه منتظر می مونم تا ازم سراغ بگیرن .. می دونی از پیش قدم بودن دیگه خوشم نمیاد ! + هوای امروز جا به جا شد .. دل آسمون واسه ما گرفت ..
این داستان : حرفی نیس
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 18:45
هی نوشتم و پاک کردم ؛ هیچی .. هیچی .. میگم هیچی یعنی واقعا هیچی .. اصلا انگار تا حالا هرگز با هیچ زبانی حرف نزدم انگار تا حالا حتی یه واژه یاد نگرفتم ! صفحه ی وب رو چن تا می بینم .. جهانم تاره ! و فقط چند ثانیه زمان می بره تا جمع بشَن و رها شن با صدایی دُرُست مثِ : تالاپ بیفتن روی تخت .. پ.ن
این داستان : تنفر در لحظه
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 18:45
نشستم مجموعه عکس " شهر نو " رو از کاوه ی گلستان نگا کردم و در لحظه از خودمون ، از هممون ، از هَف میلیارد نفر انسان متنفر شدم .. مجموعه عکس از روسپی خانه های ایران در زمان قبل و بعد انقلاب ! قبل از گِله و شکایت از دولت ها و فرهنگ ها و فریاد کشیدن ، اولین چیزی کِه قلبمُ مچاله کرد این بود که : چرا زن
این داستان : گردنمون هنوز کوتاهِه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:56
آره یکمی زودِه برا منی کِه اصرار دارم به قد کشیدن و آماده بودن اصلا خوشایند نیست که بپذیرم هنوز گردنم کوتاهه برا آرمان هام ! و صبور نیستم ... من یه بُمبم که می خوام تو اجتماع منفجر شم ولی ؛ گردنم هنوز کوتاهه !
این داستان : دلم یهو شکست
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:56
بیا با واژه های غیر منتظره یه حجم گنده ی غمو نذاریم رو دل همدیگه و بریم ؛ حتی اگه آدمای ساده ی زندگی همدیگه ایم ؛ بُهتم زد .. هی می پرسم مگه حرف بدی زدم ؟ مگه نباید می گفتم؟ همدیگه رو پرت نکنیم تو یه اقیانوس سوال !