این داستان : دلمو بند زدم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:56
عُمر شکستگیم همین قده دیگه ؛ خودش بعد ۱۲ _ ۱۳ ساعت بند می خوره :) هنوز سواله ولی خب دیگه مهم نیست ؛ بخشیدم ..
این داستان : دلآشوبی
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:56
تک تک روزایی که گذروندم ، خوب و بد ، تلخ و شیرین ، رو به راه و نساز ، سفید و خاکستری ، این چن روزِه کم کم دارن پُررنگ می شَن .. این بیستُ چن روز انگار تو یه اغمایِ عجیبِ اختیاری بودم ، دیگه نمی دونم چجوری از خدا بخوام ؛ ولی همچنان چیزای خوب تو ذهنم شکل می گیره ! مسیر زندگیم از دو روز دیگه یکمی م
این داستان : لب مرزیم و نای نوشتن نداریم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:56
میگم چه حسِ عجیبیه ، دورتر و دورتر و غریبانه و غمگینانه دورتر از تصوراتم ، یه عکس مامان ازم از پشت پنجره ی حیاط گرفته روزای آخر خسته و بی حال نشستم پشتِ صندلی و همونطور نشسته خوابم برده ؛ یادمه موهامو خیس گوجه کرده بودم و از سردردش بازش کردم موهام همونطور مواج سیخ ایستاده بودن ! چقدر اون گوشه پشت
این داستان : سلام
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:40
فقط دلم می خواد یه جایی باشه که دور تا دورشو سیم خار دار بکشم و هیشکی سعی نکنه واردش بشه ! بدون تماشاچی بودن ، بدون خواننده بودن ، مورد بی توجهی بودن ، اینا تنها چیزایی که فعلا دنبالشونم .. + بیا شوروع کنیم !
این داستان : گِلِگی
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:40
میگم چطوری میشه دلامون به آنی از هم دور میشه ؟ یجوری که انگار هیچ خاطره ی خوبی باهم نداشتیم ؟ یجوری که انگار چن سالیه حال همو بهم می زنیم ؟ بذار اینجا سفره ی دلمو وا کنم دیگه ، من دلم نمی خواد قلباشونو وا رفته ببینم ، من هر چی هست و نیستو بکار می گیرم که یه اموجی خنده ازشون بگیرم ، " یه اموجی خنده
این داستان : دوری و دوستی
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:40
گمون کنم باید این حسِ انسان دوستیِ زیادُ یکمی تو خودم خاموش کنم ؛هر چیزی هر حسی که هست باید متقابل باشه ، یا حداقل من فک می کنم باید باشه ! دارم یه آدمایی رو خیلی زیاد برا خودم بزرگ می کنم در حالی که من برای اونا انقدر مهم نیستم دقیقا شخص خاصی رو نمی گم ؛ کُلا همه .. از بچگی هام هر وقت مامان می